ناظم الاسلام كرمانى

404

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

فرستاد طلاب كه خود را غالب تصور نموده ريختند به طرف سربازخانه در اين اثناء شيخ حسين اديب الذاكرين كرمانى كه بعد بلقب اديب المجاهدين و شغل ناطقى از طرف ملت معرفى گرديد و از فضلاء از اهل منبر بود و صدمات بسيار در بيدارى مردم متحمل شد رو كرد بمردم و گفت اى مسلمانان پيغمبر ما را امر كرده است به اعانت از مظلوم اينك من خودم را فدائى اين واعظ مظلوم و خادم سيد الشهداء مينمايم شما خود دانيد و تكليف خود و روآورد به طرف سربازخانه و درب سربازخانه را مفتوح نموده با معاونت طلاب شيخ واعظ را بيرون آورده به طرف مدرسه حركت كردند احمد خان سلطان چون ديد اسير و محبوس او را دربردند بسرباز حكم داد كه واعظ را با گلوله بزنيد سرباز اطاعت نكرد دفعهء ثانى حكم شليك داد اين دفعه چند تير تفنك خالى شد يك تير آمد بران اديب المجاهدين خورد و او را به زمين انداخت . مقتول شدن سيد عبد الحميد از قضاياى اتفاقيه كامل مجيد فاضل رشيد سيد سعيد مرحوم سيد عبد الحميد كه از طلاب و اهل علم بود با زبان روزه از درس آقا ميرزا محمد تقى مجتهد گرگانى مراجعت كرده و كتابهاى درس خود را در زير بغل داشت به آن محل رسيد و آن هنگامه و شليك سرباز را ديد خطاب به احمد خان كرد و گفت مگر تو مسلمان نيستى چرا امر بشليك كردى مگر اينها مسلمان نيستند مگر اين اديب نوكر سيد الشهداء نيست كه در خون خود ميغلطد اگر دولت از تو مؤاخذه ميكرد ميگفتى كه ملت هجوم آورد و حبسى را برد احمد خان از غيظ و تغير تفنگى از يكى از سربازها گرفت و به طرف سيد غريب بىكس خالى نمود بعضى گويند در شليك اول تير احمد خان به سيد گرفت و تير پسر احمد خان باديب المجاهدين رسيد . بالجمله سيد عبد الحميد به همان رسيدن تير افتاد ولى اديب المجاهدين خود را بمدرسه رسانيد و در آنجا افتاد . مردم سيد عبد الحميد را آوردند بمدرسهء معمار باشى و در آنجا خوابانيدند حاج شيخ محمد خود را انداخت روى نعش سيد و گفت آقاى من چه ميخواهى سيد جواب داد قدرى آب كه عطش مرا اذيت مىكند تا آب حاضر شد سيد از اين دار فانى بدار باقى رحلت فرمود حاج شيخ محمد كه مظلوميت سيد را مشاهده نمود خون سيد را به صورت و محاسن خود ماليد صداى گريه و ضجه از مردم بلند شد سادات و طلاب صداهاى خود را بلند كرده زنها بناى شيون و گريه را گذارده در اين بين قزاقها با سيف الدين ميرزا مدير توپخانه رسيدند حال را كه بدين منوال ديدند نعش سيد را برداشته و دربردند چه رسم ديوانيان اين بود كه در اين‌گونه موارد كشته را درميبردند كه مستمسكى بدست علماء و اهالى نباشد فلذا نعش سيد را برداشته و بردند بعض از مردم كه حال را چنين ديدند اديب المجاهدين را بر پشت گرفته او را برده و بخانه‌اش رسانيدند . در بين اين واقعات جناب آقا ميرزا سيد جعفر صدر العلماء با عدهء زيادى از سادات و طلاب رسيدند ( على كوهى ) كه يكى از جوانان غيور آن محله بود چون چشمش بصدر العلماء افتاد و دانست كه مسئله